|
سلام خوبین؟ امروز تولد داریم .... تولد یک سالگی وبلاگمه شاید چندان به جشن شبیه نباشه چون خبری از پایکوبی نیست اونم به دلایلی که شاید بعضیا بدونن... باورم نمی شه به این زودی یک سال گذشته باشه تو این مدت اتفاقات عجیب و غریبی افتاد دوستای خوبی پیدا کردم ... بعضیا واسه یه مدت کوتاه همراهم بودن و بعضیا پا به پای من اومدن که جا داره از تک تکشون تشکر کنم. قربون قدمهای همه تون شاد و پیروز باشید. نشانی " خانه دوست کجاست؟ " در فلق بود که پرسید سوار آسمان مکثی کرد رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت: " نرسیده به درخت، کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است می روی تا ته آن کوچه که او پشت بلوغ، سر به در می آرد، پس به سمت گل تنهایی می پیچی، دو قدم مانده به گل، پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی و تورا ترسی شفاف فرامی گیرد. در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی: کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور و از او می پرسی خانه دوست کجاست؟ "
بزرگ بود و از اهالی امروز بود و با تمام افقهای باز نسبت داشت و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید. صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان می داد و دست هاش هوای صاف سخاوت را ورق زد و مهربانی را به سمت ما کوچاند به شکل خلوت خود بود و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را برای آینه تفسیر کرد و او به شیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود و او به سبک درخت میان عافیت نور منتشر می شد برای ما ، یک شب سجود سبز محبت را چنان صریح ادا کرد که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیم و مثل لهجه ی یک سطل آب تازه شدیم و بارها دیدیم که با چقدر سبد برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت. ولی نشد که روبروی وضوح کبوتران بنشیند و رفت تا لب هیچ و پشت حوصله ی نورها دراز کشید و هیچ فکر نکرد که ما میان پریشانی تلفظ درها برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم.
عزیزم یادت در قلبم جاودانه خواهد ماند.
" فرزاد حسنی"
فردا اگر ز راه نمی آمد من تا ابد کنار تو می ماندم من تا ابد ترانه ی عشقم را در آفتاب عشق تو می خواندم در پشت شیشه های اتاق تو آن شب نگاه سرد سیاهی داشت دالان دیدگان تو در ظلمت گویی به عمق روح تو راهی داشت لغزیده بود در مه آیینه تصویر ما شکسته و بی رنگ موی تو رنگ ساقه ی گندم بود موهای من خمیده و قیری رنگ رازی درون سینه ی من می سوخت می خواستم که با تو سخن گوید اما صدایم از گره کوته بود در سایه، بوته، هیچ نمی روید ز آنجا نگاه خسته ی من پر زد آشفته گرد پیکر من چرخید در چارچوب قاب طلایی رنگ چشم مسیح بر غم من خندید دیدم اتاق درهم و مغشوش است در پای من کتاب تو افتاده سنجاق های گیسوی من آنجا بر روی تختخواب تو افتاده باردگر نگاه پریشانم برگشت لال و خسته به سوی تو می خواستم که با تو سخن گوید اما خموش ماند بر روی تو آنگاه ستارگان سپید اشک سوسو زدند در شب مژگانم دیدم که" دست های تو" چون ابری آمد به سوی صورت حیرانم دیدم که بال گرم نفس هایت ساییده شد به گردن سرد من گویی نسیم گمشده ای پیچید در بوته های وحشی درد من دستی درون سینه ی من می ریخت سرب سکوت و دانه خاموشی من خسته زین کشاکش دردآلود رفتم به سوی شهر فراموشی بردم ز یاد انده فردا را گفتم سفر فسانه ی تلخی بود ناگه به روی زندگیم گسترد آن لحظه طلایی عطرآلود آن شب من از لبان تو نوشیدم آوازهای شاد طبیعت را آن شب به کام عشــــــــــــق من افشاندی ز آن بوســـــــــــه قطره ابدیت را " فروغ فرخزاد" |
About![]()
و اين جهان به لانه ی مارها مانند است Archivesدی 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 Links
من و تو فقط
♥ شب تاریک ♥ یاشار♥ |